ღ شاهزاده ما "آرتین"ღ شاهزاده ما "آرتین"، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره
ღ شاهزاده ما "رادین"ღ شاهزاده ما "رادین"، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره

ღ بهونه ی قشنگ ما برای زندگی ღ

منم بچه مسلمان... کتابم هست قران...

آرتین خوشکلم امروز من و بابا و مامانجون تورو بردیم که یه بچه مسلمون واقعی بشی... بابا و مامانجون اومدن پیشت ولی من دلشو نداشتم و با هر صدای گریه تو  هق هق گریه هام بیشتر میشد... دوستت دارم مامان جون... 1391/07/08 ...
8 مهر 1391

اولین روز استفاده از کالسکههههههه

1391/07/01   پسر عزیزم ... امروز من و تو با همدیگه رفتیم پیاده روی .. برای اولین بار... عزیز دلم تا گذاشتمت توی کالسکه واسم خندیدی... اونم چه خنده ای!!! از اون خنده های صدادار... ولی مامان جون خیلی زود خوابت بردو تمام مسیر مامان نگات میکرد و قربون صدقه ی خوشکلیات میرفت پسر گلم ... آرتینم... از امروز هر روز با هم میریم پیاده روی خیلی به مامان حال داد... مرسی که مامانو از تنهایی در اوردی ...
1 مهر 1391

تاب تاب عباسی...

تاب تاب عباسی خدا منو نندازی میخوام پناهم باشی , تا آخر این بازی منو ببخش که گاهی کم میارم، میبازم یادم میره تو هستی من که پراز نیازم هنوز هوامو داری به داد من میرسی قشنگترین آرامش ،جزتو ندارم کسی تاب تاب عباسی خدا منو نندازی میخوام پناهم باشی , تا آخر این بازی   ...
29 شهريور 1391

و چشمانت راز اتش است...

و چشمانت راز آتش است ... هنگامی که به چشمهایت چشمانم را دوختم گرمای نگاهت را حس کردم ودیدم شراره ای در چشمان گرمت موج میزند...دریافتم که چشمانت راز آتش است وعشقت پیروزی آدمی است... نگاهم را به قلبت دوختم دیدم دریایی از محبت را درون قلبت است ...هر ماهی را که شناور است نوعی پیروزی است...دریافتم که عشقت هم نوعی پیروزی است... پس روی ساحل قلبت جمله ای نوشتم که این جمله وصف چشمانت وقلبت بود اما این جمله را موجهای نیلگون قلبت نتوانست پاک کند چون هر موجی که می آمد به آرامی این جمله را نوازش میکرد و میرفت واین نشانگر این بود که قلبت و عشقت آرام است و هیچ جمله و هیچ کس را از بین نمیبرد عاشقانه دوستت دارم ...
28 شهريور 1391

برای عشقم آرتین

  نگران خودمم که چجوری بی تو بمونم دوری و ندیدن تو کاره من نیست نمی تونم نگرانه لحظه هامم که من و بی تو نمی خوان نگرانه دستایی که تو نباشی خیلی تنهان انقدر دوست دارم که نگران خودمم اما باز جونم و میدم واسه با تو بودنم     ...
25 شهريور 1391

زردی.....

پسر قشنگم سلام امروز صبح وقتی داشتی شیر میخوردی احساس کردم پیشونیت داره زرد میشه... بلافاصله بابا به دوستش دکتر عمویی زنگ زد و قرار شد ما تورو ببریم تا زردی رو چک کنن الهی فدات شم چون شیر مامان کم بوده زردی گرفتی ... و از اونجا که همه میخواستن برای شما سنگ تموم بذارن بستری شدی..... واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای نمیتونم بگم چه حسی داشتم وقتی از اون دستای کوچیکت رگ گرفتن تا سرم وصل کنن.... ولی مرد کوچیکم .. تو یه کوچولو بیشتر گریه نکردی یه لحظه هم از کنارت تکون نخوردم پسر گلم ... طاقت دوری تو نداشتم....   ...
21 مرداد 1391

نگاهت کافیست تا در هوای آمدنت بمیرم ....

  امشب چه ناز دانه گلی در چمن رسید                                                               گویی بساط عیش مداوم به من رسید نور ستاره ای در شب تولدش                            ...
19 مرداد 1391

آخرین روز تو شکم مامان...

آرتین عزیززززززززززززم سلام نمیدونم از کجا شروع کنم خیلی بیتابم مادر اصلا باورم نمیشه  تو به این زودی بزرگ شدی که قراره بیای بیرون وپا تو دنیای ما بزاری خدایا شکررررررررررررررررت برای همه چیز. تنها چندساعت دیگه من شمارو میبینم بعداز 9 ماه انتظار میدونی پسرم الان حس عجیبی دارم مثل زمانیکه قراره سال تحویل بشه ادم یک دلشوره عجیبی داره مثل تولدی دوباره هم عجیبه هم یکمی نگران کننده , بابا  که ازصبح 10بار پرسیده آرتین تکون میخوره یانه ومن هم مثل همیشه پاسخش رو دادم.... حتی نمیتونم درست بنویسم امشب تا صبح خدا میدونه به من چی میگذره انگار ثانیه ها قفل شدن و حرکتی ندارن زمان ایست کرده م...
19 مرداد 1391